حمد الله مستوفى قزوينى

91

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

1830 ز كارى « 1 » كه خودبين شد ، اندر سَقَر * به فرمان شدش جاودانه « 1 » مقرّ كنون گر پذيرد ز من مصطفى * كه گردد شفيعم به پيش خدا شوم ايمن و رام و آيم به پيش * رسانم مر او را به مقصودِ خويش پيمبر پذيرفت اين كار از او * براق آمدش پيش و شد راهجو پيمبر بر او برنشست و برفت * چو يك طَرْفَة العين برآن راه تفت 1835 به دو گفت جبريل : « اى نامدار * فرود آى و آنجا دو ركعت گزار كه اين طورِ سيناست ، آن جايگاه * كه موسى شنيدى سخن از إله » پيمبر چنين كرد و زُو شد روان * دگرباره جبريل گفتش همان كه : « مولود عيسى بدين جاى « 2 » بود * دو ركعت گزار اندرين جاى زود » چنين كرد و پس از يمين و يسار * شنيدى كه : « اى سيّد نامدار 1840 بمان تا نصيحت كنيمت يكى * كه ناصح ندارى چو ما بىشكى » نكرد التفاتى بديشان براق * برفت و ز دولت بُد اين اتّفاق پديد آمد آنگه زنى خوبرو * برآورده دست و برافشانده مُو رخش را ز هر نيكويى مايه بود * بسان عروسان به پيرايه بود ز خوبى رخ او چنان مىنمود * كه گشتى بر او شيفته هركه بود 1845 به فرياد گفتى : « محمّد بيا * كه كامت ز من گشت خواهد روا » به دو هم بُراق التفاتى نكرد * گذشت از بَرِ او به كردارِ گَرد چنين تا به بيت المقدّس رسيد * بُراق اندر آن جايگاه آرميد پيمبر ز جبريل پرسيد باز * از آن هر دو بانگ و زن دلنواز به دو گفت : « بانگى كه از راست بود * بُدى بانگ داعىِّ دين جُهود 1850 اگر مىفگندى به كارش نظر * شدندى جهود امّتت سربه‌سر همان دستِ چپ از نصارى نشان * به ميلت شدى امّت تو همان زنِ خوبرو بود دنيىِّ دون * فريبنده گشته به مكر و فُسون به دو گر شدى ميلِ تو اندكى * ز دوزخ نرستيت امّت يكى » نبى گفت : « منّت ز پروردگار * كه گشت اين بلاها ز ما خوارخوار » 1855 در آن شهر شد بعد از آن مصطفى * جوانى به پيش آمدش باصفا

--> ( 1 ) ( ب 1830 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ كارى ( به كارى ؟ ) ؛ ( مصراع دوم ) : جاودانه . ( 2 ) ( ب 1838 ) . در اصل : بداينجاى .